الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

316

الغدير ( فارسي )

نشنيديد از هر سو بتازيد و يغما كنيد و بكشيد و بسوزانيد ، يكى از كسانى كه گواهى داد مالك از مسلمانان است ابو قتاده - حارث پسر ربعى - بود كه پس از آن با خداى پيمان بست ديگر در هيچ جنگى با خالد پسر وليد همراهى نكند ، و مىگفت چون ايشان آن گروه را گرد بر گرفته و در همان تاريكى شب چشم بر ايشان دوختند در زير نظر آن گروه دست به جنگ افزار بردند ( گزارشگر گفت : ) ما گفتيم : ما مسلمانيم ، آنان گفتند ما هم مسلمانيم گفتيم پس چرا جنگ افزار برداشته‌ايد گفتند شما چرا جنگ افزار برداشته‌ايد ؟ گفتيم اگر شما چنانيد كه مىگوئيد ، جنگ افزار را بر زمين نهيد ، ( گزارشگر گفت : ) پس جنگ افزار را بنهادند و آنگاه ما نماز گزارديم و ايشان هم با ما به نماز ايستادند و خالد براى كشتن مالك اين بهانه را آورد كه در گفتگويش با وى گفته « گمان نمىكنم دوست شما ( پيامبر ) جز چنين و چنان گفته باشد » و او پاسخ داد : « مگر او را دوست خود نمىشمارى ؟ » آنگاه وى را پيش افكنده گردن خود و يارانش را بزد . چون كشته شدن ايشان به عمر خطاب برسيد دربارهء او نزد بوبكر به گفتار پرداخت و سخن دراز كرد و گفت : « دشمن خدا بر مردى مسلمان ستم كرد ، او را بكشت و سپس بر زنش جهيد » خالد پسر وليد از گرد راه برسيد تا پاى به مسجد نهاد ؛ جامه اى بر تن داشت كه زره پوشىهاى گذشته ؛ زنگ آهن بر آن نشانده و دستارى بر سر بسته بود كه چند تير از ميانهء آن سر به در آورده و خودنمائى مىكرد ، چون به مسجد در آمد عمر به سوى او برخاست و تيرها را از كلاه وى بيرون كشيد و شكست و سپس گفت : خود مىنمائى ؟ مردى مسلمان را كشتى و سپس بر زنش جهيدى به خدا سوگند تو را با سنگهاى خودت خواهم كشت . خالد پسر وليد پاسخى به وى نمىداد و مىدانست كه بوبكر هم دربارهء او همچون عمر مىانديشد تا بر بوبكر در آمد چون بر وى درآمد گزارش را براى او باز گفت و پوزش خواست بوبكر از وى بپذيرفت و هرچه در آن جنگ ، انجام داده بود نديده گرفت . ( گزارشگر گفت : ) خالد چون بوبكر را از خويش خشنود ساخت بيرون شد ، آن هنگام عمر در مسجد